تبليغاتX
افسانه ی شب - مادر

افسانه ی شب

مادر

 

 

مادر

نوشته آقا اویس

هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست..

 هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست، ديدم که نخستين نقاشي مرا روي يخچال چسباندي و تشويق شدم تا نقاشي ديگري بکشم. هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست، ديدم که به گربه اي آواره غذا دادي و با خود انديشيدم مهرباني با حيوانات چقدر زيباست. هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست، ديدم که کيک مورد علاقه ام را صرفا به خاطر من درست کردي و دريافتم که چيزهاي کوچک واقعا چيزهاي خاصي هستند. هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست، نجواي دعاهايت را شنيدم و ايمان آوردم خدايي هست که مي توانم هميشه با او صحبت کنم. هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست،بوسه ي شب بخيرت را روي پيشانيم احساس مي کردم و دريافتم که دوستم داري. هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست، جاري شدن قطرات اشک از چشمانت را ديدم و فهميدم که بعضي مواقع بعضي از چيزها انسان را ناراحت مي کند و گريه کردن اشکالي ندارد. هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست، ديدم که دلواپس و نگران مني و کوشيدم تمامي آن چيزهايي باشم که مي توانم. هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست، نگاهت کردم... تا از بابت همه ي آن چيزهايي تشکر کنم که به عينه ديدم، درست هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 9:24 AM  توسط ه.ز  |