مادر

نوشته آقا اویس
هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست..
هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست، ديدم که نخستين نقاشي مرا روي يخچال چسباندي و تشويق شدم تا نقاشي ديگري بکشم. هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست، ديدم که به گربه اي آواره غذا دادي و با خود انديشيدم مهرباني با حيوانات چقدر زيباست. هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست، ديدم که کيک مورد علاقه ام را صرفا به خاطر من درست کردي و دريافتم که چيزهاي کوچک واقعا چيزهاي خاصي هستند. هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست، نجواي دعاهايت را شنيدم و ايمان آوردم خدايي هست که مي توانم هميشه با او صحبت کنم. هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست،بوسه ي شب بخيرت را روي پيشانيم احساس مي کردم و دريافتم که دوستم داري. هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست، جاري شدن قطرات اشک از چشمانت را ديدم و فهميدم که بعضي مواقع بعضي از چيزها انسان را ناراحت مي کند و گريه کردن اشکالي ندارد. هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست، ديدم که دلواپس و نگران مني و کوشيدم تمامي آن چيزهايي باشم که مي توانم. هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست، نگاهت کردم... تا از بابت همه ي آن چيزهايي تشکر کنم که به عينه ديدم، درست هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست
