تبليغاتX
افسانه ی شب - باران

افسانه ی شب

باران

 

 بارون اگه بباره...

زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
 زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است
روشنی را بچشیم
 

ظلمت شکافت . زهره را دیدیم و به ستیغ بر آمدیم

آذرخشی فرود آمد و ما را در نیایش دید .

لرزان ، گریستیم . خندان ، گریستیم .

رگبار فرو کوفت : از در همدلی بودیم .

سیاهی رفت ، سر به آبی آسمان سودیم . در خور آسمانها شدیم ....

سایه را به درّه رها کردیم ، لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم .

سکوت ما بهم پیوست ، و ما ....... ما شدیم .

تنهایی ما تا دشت طلا  دامن کشید .

آفتاب از چهره ما ترسید .

دریافتیم و خنده زدیم ، نهفتیم و سوختیم .

هرچه بهم تر ، تنها تر

از ستیغ جدا شدیم ،

من به خاک آمدم و بنده شدم ، تو به بالا رفتی و خدا شدی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 4:21 PM  توسط ه.ز  |